
عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون،
عشق يعني سوختن تا ساختن ،
عشق يعني عقل و دين را باختن ،
عشق يعني دل تراشيدن ز گل ،
عشق يعني گم شدن در باغ دل ،
عشق يعني تو ملامت کن مرا،
عشق يعني مي ستايم من تو را ،
عشق يعني در پي تو در به در ،
عشق يعني يک بيابان درد سر،
عشق يعني با تو آغاز سفر ،
عشق يعني قلبي آماج خطر،
عشق يعني تو بران از خود مرا ،
عشق يعني باز مي خوانم تو را ،
عشق يعني بگذري از آبرو ،
عشق يعني کلبه هاي آرزو،
عشق يعني با تو گشتن هم کلام،
عشق يعني شاخه اي گل در سبد ،
عشق يعني دل سپردن تا ابد ،
عشق يعني سروهاي سر بلند ،
عشق يعني خارها هم گل کنند،
عشق يعني تو بسوزاني مرا ،
عشق يعني سايه بانم من تو را ،
عشق يعني بشکني قلب مرا ،
عشق يعني مي پرستم من تو را،
عشق يعني آن نخستين حرفها ،
عشق يعني در ميان برفها،
عشق يعني ياد آن روز نخست ،
عشق يعني هر چه در آن ياد توست،
عشق يعني تک درختي در کوير ،
عشق يعني عاشقاني سر به زير،
عشق يعني بگذري از هفت خان ،
عشق يعني آرش و تير و کمان ....


عاشقانی را می شناسم که خوشنود می گردد
با دوستت دارم هــــا و جمــــــــلاتی زیبــــا
ولی اینها تو را در قلب من جای نخواهد داد
نــــه هرگــز نمی تـوانی قــلبم را بربایـــــی
تــــنها بـــا واژه ها یـی لطیف کـه میـگویی
بستـه به کارهایی اسـت که انجـــام می دهی
به تو می گویم: اگر می خواهی باور کنم
تــنها کسی که تو نیاز داری من هستـــــــــم
نیـــــاز بــه دلـــیــلـــی عــاشقــانــــه دارم
زیـــــــــــــــرا دوســــتــــم داشــــتـــــــی!
بخاطــر تــــمام محـبتـــی که رواداشتــــی
تا ابد از تو سپاسگزارم
وقــتـــی که خاک
وقــتـــی که خاکـــم میــکنن
بهـش بگــیـن پیشـم نیـــــــاد
بگیـــــد که رفت مسافــرت
بگـــیــد شمــاره ای نـــــداد
یه جـوربگــیــن که اخــرش
از حـرفـاتــون هل نکنـــــه
طــاقـت نـدارم بـبـینـــــــــم
به قـبـــــر مـن نـگـاه کنــــه
دونـه بـه دونـه عکسامـــــــو
بـرداریـد اتیـش بزنیــــــــــد
هـر چــی که خاطــــره دارم
بریــــد و از بیــخ بکـنـیـــــد
نــذاریــــد از اســم مــنــــــم
یــک کــلمــــه جا بمونــــــه
نمـیخــوام هـیچ وقـت تـنمــو
تــوی گــورم بـلــرزونــــــه
بروآتیـش به قــلب من نـزن
نذار نگــاهـت از یـادم بــره
بذار واسه همیشه قـلب مــن
چال بشه با من کلی خاطـره
علیرضاو حمیدرضا


به نام آن کسی که ما را خلق کرد و عشق را در وجود تک تک موجودات قرار داد.
این روزها احساس می کنم که مشامم پر از خبرهای سرخی است و در اعماق قلبم شقایقی خونین می روید.این روزها وقتی از خواب بیدار می شوم تمام رویاهای جهان را شهود می کنم.این روزها مشتم پر از گیسوی تخیّل است و نبضم مثل ساعت آفتابگردان می زند.نزدیکی های ظهر به ساحل چشمان تو می آیم و در ماسه های سبز مهربانی دراز می کشم.غروب ها به مرتع سرخ لبانت می روم و برّه های تشنه ی بوسه را سیراب می کنم.این روزها همه اش خواب تو را می بینم وصدای تو می شنوم.من چیزهای تازه ای از جهان فهمیده ام که زیبائی یک تبسّم وزن دارد و آه در ماهیتابه ی آیینه تبخیر می شود.من مساحت معنوی لبخند را به دست آوردم و لایه ی نا مرئی عشق را در ذرات کشف کرده ام.من عفونت صهیونیسم رابا یک آمپول پنی اسرائیلین درمان می کنم.من کلید قدس را روی رف تاریخ کنار گلدان ظهور پیدا کرده ام.من مطمئنم جهان از نو آبیاری خواهد شد.بالاخره همه ی عاشقان به سزای معشوق خود خواهند رسید و معشوق خونبهای عاشقان را با لبهای مبارک خود خواهد پرداخت.دیگر از مشاهده ی زیبائی ها گیج شده ام و از شدّت تجلّی مخ تخیّلم سوت جنون می کشد.از بس نازک شده ام می ترسم مرا باد ببرد.از بس خالص شده ام و به خدا مخلصتم گفته ام که ملائکه به گریه هم می خندند.درجه ی رفیع عشق(شهادت)است.شهادت امری نیست که بتوان آن را انکارکرد.شهادت در همین گل سرخ لبهای توست.شهادت در چشمان حیران من است.وقتی که اذان قامتت را می شنوم و ناقوس مقدّس نامت به صدا در می آید.صبح بیا چمن لاله ها و عظمت فاجعه ی عشق را نگاه کن.ببین چقدر شقایق گلگون کفن لب از خاک گشوده اند.مطمئن باشید صورت ماهرویان در برگ مریم حلول کرده است.مطمئن باشید یاس عطر دوشیزه ی ملکوتیست.مطمئن باشید سیاه چشمی که به خواب خاک فرو می روند از تناسخ سرمه باز می گردند ومطمئن باشید این شکوفه ها لبخندند!این نرگس ها نگاهند!

